X
تبلیغات
انکـــــــیدو...
رهـایی از درد و رنـج زاده می شـود ، و در آتش امـتحان رفـتن دری ست که بسـوی زندگی باز می گردد.

تنها

ماه گرسنه تیرگی زمین را زوزه می کشید

و کهنه تابی در باد تکان می خورد

 بی تاب

در انتهای خیابان دراز

بی انتظار واقعه ای

که هرگز اتفاق...

ایسـتاده

و مرا

       زل

           زل نگاه می ریخت

برهنگی نگاه

عریان تنم را شکافت

حجابی بر عطر گیسوان خیال و ...

 

قرار روز بعد

دل از کفم رهید

و برق پستانش

در تردید

مجال استخوان را جوید

مداری به وسعت تن ها

تنـها

پیچید...

خیابان دراز همچنان رسوخ می رفت

و ما

    تنها

        لرزان

           در امتداد زمین سوخته

خامــوش

          تنهـــا

و صـدا

        خـــامــــوش

و تن هــا

           صــــدا

تنـــــها

       خامــــــوش

تنــــــــــــها

            خــــــــام...

                         تــن ...

 

                                    غلامــرضا کـوکـلا _ انکــیدو...

                                                     89/12/29

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 9:52  توسط انکیدو  | 

بیدار...

قیلوله می پیمودم

در ماضی مستقبل خیالش

که قیل و قال پاورچین نگاه

بیدار

نه

بردار

که اسرار فاش نکرده بودم

بردار

و

برو

یا بیا...


قیلوله می فرسودم

بر خیال خط و خالی

خالی از هر گونه خیالی که بنمایی

قیل و قالی از حاشیه ی سبز کاشان قالی دست باف

چند صد هزار شانه که بگشود

زلف نشدی و من بیدار

نه

بردار شدم

تا فاش کنم اسرار

بر دار سرداری

که ماسوایش را ...

بردار و برو

یا بیا

که من قیلوله می نوردم

در چین و ماچین پهناور چینی نازک تنهاییت

پاورچین صدایی

بیدار...

نه...

هشیار هم نمی شوم

هرگز

اگر بر دار نمی شدم

به ریسمان نگاهی

و فاش نکرده بودیم اسرار...

قسم به خیالت 

بیدار

نه

بر دارم کنون

بردارم و بیا

بیا تا برایم بگویی

به قیلوله ای...


در آستان نیمروز خزان بهاری سرد و تابستانی

که ماضی مستقبل حقیقتش چیزی نیست

جز همان چند لحظه زیستن به خیال خود

و به جای دیگرانی

که در خالت...

خالی

بیدار نه

بر خال...

بردارم و بسوز

آتش

قیلوله می شود

تا بگردانی ام به اول خط

خالی از هر گونه خط و خالی

بنما

بنمایی

اگـر

اگر که بنمایی...



                                 غلامرضا کوکلا... انکیدو

                                                             1389/12/9

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 14:6  توسط انکیدو  | 

  رهــرو

      راهـروِ تاریک درونی وهـم و گـُم آلود

  خرامـان

  رهسپارِ

  نمی دانم کـجا آباد خـراب خـراباتی خـواب آلـو

  که بی ملاحظه ی گذرندگان

  هی تنگ تر و تنگ تر می شود این دالان

  دنباله ی راه را بگیر و برو

                       دست بر دیوار...

  باز هم که نخورده مست...؟

  کـجا بـوده ای این وقت شب؟

  نـاگــاه

  از ناکـجاآباد بیرون می آید این سرت و...

  پایین می افتد بی اراده

                    به کفش ها

                        کفش هایت پس؟

             ( کفش های ماست که در خانه ی خمـّار بماند...؟؟ )


  هاااای...

  با تو هستم

  ای دالان تنگ و تاریک

  فکر نکن فقط ...

      می توانی مـچاله شوی؟

  مـن هم...

  مـچاله شده در اندرونی گنگ

  با پاهای لخت و عاری از برهنه

  همچون

  برهـمای بدون هـمای

  بر سر سعادت و خوشبختی

  خوش بختی

        بختی که نه...

  بی انصاف!!

  چشم هایم درآمدند

  با همین چند دانه حـور و پـری

  یاد از تـحفه ی هند و

  فیل و هندوستان و برهـما و هـما و ...

  مـچاله می شوم و فکر می کنم

  بختم؟

        که سردم است؟

        ما سـردم بود...

        مـا ســـردم بـود...

  چـرا یخ می زنم؟

  یخ می زنم تا خراب نشوم

                   ( تا نگردد ز من این دیر خراب آلوده...! )

  و می شود

  خـراب...

  مــچاله...

  در زمستان سرد یخچال خدا فوت

  تو فکر می کردی فقط سردم!

  و من...
 
                   ( دردیست مـــرا، دوا بـر آن نتــوان کرد )

                   ( بی قافـیه شـرح مــاجــرا نتــوان کرد )

                   ( دانی که چرا چنین خطا پـوش شـدم )

                   ( راهیست مـرا در آن خـطا نتــوان کرد )



  و بی خیال

  اصلاً ممکن نیست...

  کسی به پای تخته سیاه نیامد و

  خواب دالان شکست و بیداری...

  بیــــداری؟!

  و از ته کلاس

  گفتم: که شمس

                   ( مـن آنـم که رسـتم بود پـهلوان )

  کنار کاستاندا

  میانه ی دالان

  دست بر دیوار شمس می دیدم

  دون خوان هرجایی...

  تا رد شوم از تو

  ای

  دالان سرِ سوزنی

  که هستی از سر تو رد می شود

  و من نیــز...

  من رد شدم...

  ردّ

  مثل گوشت بـرّه ی قربانی

  رشته رشته کباب می خوردم

  و چرخ گوشت...

            گوشت کوب...

               گوشت بـرّه و میش

  درست دم دمای گرگ و میش

  با خودم گفتم:

                   - فـرانـکشـتایـن فـرصـت زیـادی نمـانده

                     چـند لحظه ی دیگر می روی در تابوت

                                    ( تابوت چنان بوت )

                                            ( تـا هســـت ... )


  حالا که چه؟

  فرض می کنیم که پل می شوی و رد

  اصلاً همان

  دالان

  پل

  هـرچه

  حالا به فرض که چند سال گذشته است...

  له می شوم!

  چند سال گذشته؟

  شاید هزار سال

  با این همه اراجیف

  گفتیم که ما هم...؟

                  ماه هم...

                      ماییم!؟

 
  سرت را بلند می کنی و می گویی:

  به خاطر کی؟

  از اینجا به بعدش را خودت بخوان!

  داریم برمی گردم به جلد خودم!

  در حالی که تو

  به گوشه ی چشمی...

  استحاله شدنم را دید می زنی

  بریده بریده می گویم:

                   به... خاطر ... انکــــیدو ...

                                 به خاطر انکــــیدو . . .

                                                              
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 9:16  توسط انکیدو  | 


با تکه ای نان و پنیر

حتی کنار خیابان هم

سیر می شوم

و از ته دل

به همه لبخند می زنم

 

با سبدی پر از فراموشی

کنار آیینه ای

در انبوه جمعیت خوشبخت

گم می شوم

و خوشحالم که همه را دوست دارم

 

کسی مرا به نام صدا نمی زند

در اتوبوس

کسی جایش را به من تعارف نمی کند

خوشحالم

چون در انتظار کسی نیستم

تا گلی از پشت بام به حیاط پرت کند

حتی کسی هم در انتظار من نخواهد بود

تنها یک گل یاس

از گلدان کهنه اش سلامم می کند

شاید که تشنه است

می بویمش

سرش را تکان می دهد

بر می گردم

با چند کتاب شعر

زخم هایم را مرهم می نهم

گرسنه ام شده

صبر می خورم

و به انتظار ماه

آسمان را بی تاب می کنم

 

کنار پشت بام

فصل ها می آیند و دور می شوند

و من

در ضربان ساعت

با تکه ای نان و پنیر

از روی پشت بام هم سیر می شوم...


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 21:49  توسط انکیدو  | 

نفس کشیدن در هوای پاره روایت

 

بخش دوم گفتگوی انکیدو با راویان شعر و زندگی ای دیگر

 

س:در جلسه ی گذشته تا حدودی با دنیای پاره روایت آشنا شدیم.

اما طی این مدت و با مطالعه ی بیشتر پاره روایت های شما، سئوال  هایی برایم پیش آمد که فکر می کنم پرسش دیگر خواننده ها هم باشد.

سوا لات من بیشتر درباره ی فضا  و حس حاکم بر پاره روایت است که آن را از دیگر گونه های رایج شعری متمایز کرده و باعث همسفر شدن مخاطب با راوی شده است ، تا حدی که در این سفر منزل به منزل با شما طی طریق می کند و نوعی سیر و سلوک شاعرانه را در ذهن خود تجربه می نماید.

اگر اجازه دهید ،بعد از این گفتگو جواب های شما را با هم ادغام کنم و به صورت واحد روی کاغذ بیاورم.

ج:خواهش می کنم ...

س:اولین سوال را این گونه طرح می کنم که آیا به معنای کلمه،پاره روایت پاره ای از یک روایت کلی می باشد که شما از قبل به آن اشراف داشته اید؟ در غیر این صورت توضیح خود را از پاره روایت بیان کنید.

ج:بدون شک پاره روایت جزئی از یک روایت کلی ست که چیزی به جز روایت زندگی نمی باشد و مثل زندگی کاملاً غیر منتظره است.این که از قبل به آن آگاه هستیم یا نه بحث دیگری ست.

در واقع هر پاره روایت بیانگر کشف لحظه ای ست که ما را به تماشای حقیقت خود می خواند.این لحظه می تواند لحظه ی حال باشد یا این که قبلاً برای ما رخ داده است.بعضی  وقت ها هم در آینده با آن مواجه می شویم.

س:ظاهراً منظور شما این است که پاره روایت بُعد زمان و مکان را شکسته است؟

ج: کدام زمان و مکان؟بُعد زمان  و مکان اصلاً برای ما وجود ندارد این انسان است که با قرار داد هایش زمان و مکان را به گذشته و حال و آینده محدود کرده است.

س:شاید به همین خاطر است که من مخاطب با خواندن پاره روایت ها در فضای بی وزن لامکانی قرار می گیرم که گویی در یک سفر مشترک با شما سیر می کنم!

ج:به نکته ی جالبی اشاره کردید ، باید در جواب شما بگوییم که پاره روایت به نوعی مکتب فردی سیر و سلوک است که راوی را منزل به منزل به جلو می برد و تکه تکه پرده از روی روایت بر می دارد.

س:و منزل آخر ؟!

ج:تا کی به منزل آخر برسد...

ما اختیار خودمان را به دست پاره روایت سپرده ایم.در این جا شاعر یک راوی سالک است و شعر همان مراد.لحظه ی سرودن آن جذبه ای ست که راوی مرز مراد و مرید را می شکند و خود را در روح هستی گم می کند.

س:مرسی... خیلی از جواب شما لذت بردم.لحظه ای ذهنم منحرف شد و گمان کردم منظورتان مراد و مرید بازیِ مرسوم است، ولی خوشبختانه این چنین نبود. با ابن حساب امکان دارد مخاطبی که همسفر شما می شود در طول این  سفر پاره ای از روایت شما را بازگو کند؟

ج: تا آن همسفر که باشد و قصدش از سفر چگونه قصدی باشد...

اگر همسفر ما از خواندن پاره روایت ها خودش را در روح جاری قصه گم کند این احساس را تجربه خواهد کرد.در غیر این صورت فقط از خواندن واژه ها و جمله ها و فرم پاره روایت بهره می برد.در واقع هر کسی می تواند مخاطب پاره روایت باشد اما مهم این است که حس و حال روایت را درک کند و با خواندن آن در فضای پاره روایت غرق شود.

س:این فضا چگونه فضایی ست و آن حس و حال به چه صورت به مخاطب منتقل می شود؟

ج:ما هم مثل شما از چند و چون این فضا آگاهی کاملی نداریم چون به وقت سرودن در بطن این ماجرا قرار می گیریم و بعد از آن در شعاع پاره روایت قدم می زنیم.

س:اگر اشتباه نکنم راوی پاره روایت شاعر هست و نیست؟!

ج:مایی که رو به روی شما نشسته ایم از مخاطبان پاره روایت هستیم و به همین  دلیل با خواندن چند باره ی آنها ،سر شما را به درد می آوریم...

س:جالب است.به شما تبریک می گویم که با پاره روایت هایتان به گونه ی جدیدی از شعر و سیر و سلوک رسیده اید...

ج:هیچ وقت این ادعا را نداشته ایم.

س:شکسته نفسی می کنید...

ج:بی پرده بگویم پاره روایت داستان زندگی ماست .پیش از آن که با هم آشنا شویم نطفه ی پاره روایت در لامکان بسته شده بود و بعد از یافتن هم در ظاهر ،به شکل کنونی رسید.

س:ببخشید که حرفتان را قطع می کنم.این یگانگی  به ظاهر هم در سروده هایتان دیده می شود.به طور مثال اگر اسامی را نادیده بگیریم این پاره روایت ها را ساخته و پرداخته ی یک ذهن می یابیم.

ج:ما بارها به این وجود واحد اشاره کرده ایم.به اعتقاد ما راوی پاره روایت همان وجود واحد است که در ابعاد گسترده می تواند روح جمعی حاکم بر هستی باشد.

س:در این جا به عنوان تجربه ی کسی که ادعا می کند در فضای پاره روایت قرار گرفته بگویم به هنگام خواندنتان کمتر تحت تأثیر فرم و یا حتی محتوا قرار می گیرم.من شدیداً تحت تأثیر جَو حاکم بر شعر و حس و حال جاری سیر می کنم... و در خواندن های بعدی است که ابعاد ظاهری روایت را مرور می کنم.نظر شما راجع به این گونه مخاطب ها چیست؟

ج:خب هر کس برداشت خودش را دارد و در نوع برخورد با اثر کاملاً آزاد است.خوشحالیم که شمای مخاطب تا این اندازه با نوشته های ما درگیر می شوید و این نشان می دهد که کار خودمان را خوب انجام داده ایم. البته ما با ارائه پاره روایت ها آمادگی هر گونه نقد و نظر را داریم و امیدواریم از نظرات ارزشمند مخاطبین بهره مند شویم.به عقیده ی ما شکل کنونی به بهترین وجه ممکن حس ما را به مخاطب انتقال می دهد.این فرم به دلیل نثر واره گی روح روایت را در خود جای داده است و به همین دلیل مخاطب را همراه ماجرا حرکت می دهد.

این فرم در طول چندین سال به تکامل رسید و به زبان پاره روایت تبدیل شد.

س:نکته ای که به نظر من جالب می آید این است که حس پاره روایت هنگامی که هر دوی شما کنار هم قرار می گیرید خیلی قوی تر است.بدون تعارف می گویم حتی منزل شما هم همیشه این انرژی مثبت را در خود داشته و شعرتان چه در نشریه ،چه اینترنت ،چه هنگامی که خودتان می خوانید ،آن جا که با هم هستید تأثیرش مضاعف می شود.انگار پاره روایت با هر دوی شما معنا یافته و شما همچون دو بال روایت ،آن را به آسمان رسانده اید...

ج:لطف دارید...شاید به این خاطر است که هر کدام ما در دیگری گم شده ایم...بدون ِ هم چشم انداز این راه فقط بن بست است.

س:من همیشه دوست داشتم  حکایت هایی مانند گلستان سعدی و دیگر حکایات کلاسیک را با زبان و دغدغه ی امروز و با شکلی امروزی مطالعه کنم .از شما  متشکرم که با ارئه ی پاره روایت تا حدود زیادی به این مهم پرداخته اید و نیاز امثال من را پاسخ داده اید...

ج:چنان چه واقعاً این اتفاق افتاده باشد باعث افتخار ماست.در آینده به طور جدی تر این مسئله را دنبال خواهیم کرد و تجربیات مان را در اختیار شما قرار می دهیم...

س:خب ،شب های روایت کم کم دارند بدل می شوند به شبانه روز روایت ... از ساعت   11نشسته ایم و  الان حدوداً 7 صبح است!

اگر حرف خاصی ندارید ضبط را خاموش کنم و فکر صبحانه ای کنیم...

ج:جز پاره روایت حرفی برای گفتن وجود ندارد .ممنون از وقتی که به پاره روایت اختصاص دادی...

 

"رضا بهادر   زلما بهادر"

گفتگو: انکیدو...غلامرضا کوکلا


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 1:18  توسط انکیدو  | 

"سرابی بودم، فریبی..."

 

  در کویر سوزان عشق

سرابی بودم شاید

که لبان تشنه ی خواهش را

به بوسه ای

                سیراب نکردم...

 

در غروب بی قاب زندگی

پنجره

       فریبی بود مگر

از آن دو فانوس چشمش

که من

         نگاه نکردم...

 

 نگاه...

بوسه...

چرا گناه نکردم ؟

به جرعه ای شاید...

                          اما !

 

 

 

 

"رستگاری..."

 

   اگر توان دیدن داری نگاه کن !

نگاه کن

          گرفتار این گردونه ی تک...رار

نگاه کن

         با چشمانی از جنس ِ

          جنسش که بد نبود...

نگاه کن

از برابر نگاه می گذری

با دوّمی

          سومی

                    اولی

نگاه می کنی؟

می شناسی؟

شناس تو بودند...

پسر بچه ای در هیئت پرنده

یا بوته ای در قالب ماهی

و...

یا...

تو بودی...

حالا نگاه

می گذری

می گذرند

خودت را می بینی

خدا را می بینی

می بینی؟

خدا تمام شد

این هم شروع تو ...

نگاه کن

آنها که رستگار

            از این نیمه ی سیگار...!

 

            

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 2:36  توسط انکیدو  | 

 

لحظه هایی از زندگی و کشف پاره روایت های زلما و رضا بهادر

راویان موازی ای که در تقاطع تاریک راه شیری یکی شدند...

گفتگو : غلامرضا کوکلا (انکیدو)

__________________________________

 

از شرق و غرب جهان آمده بودیم

هر دوی ما جنوبی و عاشق

شبیه هم...

اول فکر می کردیم دو نفریم! کمی بعد تر متوجه شدیم که کاملا یک نفر هستیم، حالا دیگر همان نفر هم نیستیم.

این جا نیامده ایم تا خواب های مان را برای شما تعبیر کنیم. حتماً خودتان خواب های زیادی دیده اید. ولی ما خواب نمی بینیم! ما هر روز می میریم  و شب زاده می شویم.

طبیعی است که مردم می خوابند و معمولاً خواب هم می بینند. بعضی زیاد خواب می بینند.

بر عکس... نه، اصلا ربطی به ما ندارد.

ما چند شبانه روز بیدار می مانیم و فقط نگاه می کنیم...

سپس تا مدتی بیهوش می شویم. آن گاه در بیهوشی مطلق خودمان را دوره می کنیم.

اکثر وقت ها پس زمینه ی نگاهمان رنگ ثابتی دارد. آن وقت است که اگر محیط انرژی مان را تغییر دهیم، به بُعد دیگری از شناخت کائنات می رسیم!

گاهاً پرچمی از رنگ وجودی فرا زندگی در زمین می کوبیم، بعد ها می بینیم که میخ مان را محکم کوبیده اند...

سال هایی می شود که به همین روال می گذرانیم.

دست خط همه ی این پاره روایت ها همان مشاهدات عالم بی هوشی اند...

این روایات در خلسه ای چون مرگ جاری شده اند.

حالا ما یا همان من، امیدواریم شما را با سیر این انگاره ها همسفر کنیم...

پیش کش

 

سئوال: خب با اجازه از یک جایی بحث رو شروع بکنیم.

جواب رضا: بفرمایید

جواب زلما: البته... فقط جای دوری نباشه

 

س: من به جای بیوگرافی و این حرف ها بحث را با این پرسش آغاز می کنم که اصلاً چرا پاره روایت؟

چرا شعر نه؟!

ج رضا: من در جواب شما یک اشاره ای بکنم به اسم پاره روایت و این که این نوع سروده ها هم در اصل به دلیل کشف شاعرانه و فضای سوررئال  زیر مجموعه ای از شعر محسوب می شوند اما این که نامی چنین را با خود یدک می کشند از آن روست که ذات پاره روایت فاصله هایی بنیادی با گونه های دیگر شعری دارد که اگر خواستید توضیح مختصری از آن را خدمتتان ارائه می دهیم.

ج زلما: حالا این تفاوت ها هم می توانند از منظر فرم در روایت ها اتفاق بیافتند هم این که از لحاظ مضمون و محتوا...

تازه در این فراوانی نعمت که شعر امروز دارد اسمی شبیه پاره روایت سروده های ما را بهتر معرفی می کند.

س: پس با این تفاسیر تعریف خاص خودتان را از پاره روایت شرح می دهید؟

ج: پاره روایت بازنویسی مکاشفاتی ست که در سیری کیهانی مشاهده می شوند و بدون در نظر داشتن زمان و مکان راوی را به دیدن عریان خود در هستی و هستی در خود می نشاند...

راوی قبل از اینکه تصمیم به نوشتن گیرد روایت را دید می زند و هنگام نگارش با قرار گرفتن در خلسه ای بی وزن فضای روایت را بر اساس تجربه های کیهانی و روزمره گی های زندگی باز آفرینی می کند.

راوی این گونه پاره روایات در روح مشترک محو می شود تا به حقیقت اشیاء دست یابد و هستی را همان گونه که هست مشاهده کند...

پاره روایت به نوعی نیز پاسخ به سئوال های بنیادین انسانی است که با فنا شدن خود در وحدت پاسخش را  در می یابد و خودش را جواب تمام پرسش ها می بیند.

با این که پاره روایت ظاهری شبیه شعر دارد ولی به واسطه ی ذات کاشفانه اش از ژست های مرسوم شاعری کناره می گیرد و در مسیر حیرت و تجربه با عشق خود طی طریق می کند...

پاره روایت می تواند همه ی این ها باشد و هم چنان هیچ کدام این ها هم نباشد!

س: حالا به نظر شما کدام گونه از شعر امروز به پاره روایت هایتان نزدیک تر است؟

ج رضا: من بدون در نظر گرفتن فرم آن شعر هایی را بیشتر می پسندم که شاعر در جایگاه خالق می نشیند و با کشف حقیقت لحظه ها و تصاویر پویا و تازه ای را خلق می کند که همواره با روان آدمی در ارتباط هستند...

ج زلما: من بعضی شعرهای گفتار از جناب صالحی ، شعرهای ضیاء موحد  و فصل های درخشانی از فروغ جان فرخزاد را لمس می کنم... همچنین کارهای بیژن نجدی عزیز  را هم دوست دارم.

س: رضا جان شما از شاعر به خصوصی اسم نبردید. میشود بگویید شعر های چه شاعرانی را بیشتر دوست دارید؟

ج رضا: من هم شعرهای زیادی را دوست دارم که متاسفانه الان همه ی آنها به خاطرم نمی آیند ولی در کل آثار یداله رویایی ، بیژن الهی ، احمد رضا احمدی و اصولاً شاعران موج نو را دوست تر دارم.

س: به نظر شما این که می گویند هنرمند باید اثری متفاوت ارائه دهد تا چه اندازه اهمیت دارد؟

ج رضا: اگر این تفاوت دارای زیر ساخت و تجربه های شاعرانه و دید شهودی هنرمند باشد صد در صد به اثر هنری موقعیت و جایگاه ویژه ای می بخشد در غیر این صورت... باید بگذاریم تا گذر زمان جایش را نشانمان دهد.

ج زلما: من هم با حرف های رضا هم عقیده هستم و فکر می کنم تفاوت تنها موقعی ارزش هنری دارد که از روح جمعی کیهان و یکی شدن شاعر با طبیعت آمده باشد.

س: حالا شما مخاطب پاره روایت ها ی خود را در کجا جستجو می کنید؟

ج رضا: در عالم ارواح... (می خندند)

ج زلما: ما فقط تجربه های خود را در اختیار یک عده قرار می دهیم و این که چه کسی با تجربه های ما همسفر می شود را از نظر آن شخص راجع به پاره روایت مان درک می کنیم

ج رضا :  معمولاً مخاطبان ما شاعران شعر امروز هستند نه توده ی مردم .  به نظر من آن هایی با این نوشته ها ارتباط برقرار می کنند که خود به آفرینش اثر هنری می پردازند و لذت خلق را درک کرده اند یا این که ذهن های سوررئالی دارند و با فضاهای وهم آلود و خواب گونه ی پاره روایت آشنا هستند.

س: آیا شما اعتقاد دارید که سبک جدیدی در شعر فارسی به وجود آورده اید؟

ج رضا: به هیچ عنوان... هزاران سال است که میان شاعران و  صوفیان و ... این گونه مشاهدات به زبان شعر جاری بوده اند و تا به امروز پشتوانه ی عظیمی از ادبیات صوفیانه و حکمت خسروانی ایران زمین را پر بار کرده اند.

ج زلما: این شعر در غرب هم پیروان خود را دارد و عنوان های مختلفی هم به خود اختصاص داده است.

س: پاره روایت ها ی شما چه اندازه به تصاویر شهودی وفا دار هستند و تا چه میزان دست خوش تغییرات فرم  شعر ی شان می شوند؟

ج رضا: این طبیعی ست که در پاره روایت ها بیشتر خط اصلی از منبع گرفته می شود و راوی بسته به خلاقیت خود نوع روایت را شکل می دهد.

ج زلما: چیزی که برای ما جالب به نظر می آمد این بود که خیلی وقتی ها پیش می آمد ما خواب دوستانمان را می نوشتیم و بعد از خوانش روایت می شنیدیم که نوشته ما خواب دیشب فلان کس بوده است. یا این که چند روز بعد از نوشتن پاره روایت آن داستان دقیقاً برای خودمان پیش می آید...

از این قبیل مسائل زیاد برای خودمان و پاره روایت ها پیش می آید.

س:با این حساب اصلاً چرا آثار خود را در اختیار مخاطب قرار می دهید؟

ج رضا: طبیعی است... مثالی افسانه ای آورده اند که داوود خلیل از حضرت حق می پرسد چرا خلق را آفریدی؟ جواب  می رسد که گنجی بودم نهفته خواستم که آشکار شوم. این البته فقط یک مثال است.

ج زلما: حالا ما هم می خواهیم تا گنج نهفته خود را آشکار کنیم...(خنده)

خارج از شوخی این مسئله بعد از خلق روایت پیش می آید که به نوعی نیاز انسان به درک شدن است.

س: نظرتان راجع به جشنواره های شعر ی که برگزار می کنند چیست؟

ج رضا: من کلاً رقابت رو برای آثار هنری شایسته نمی دانم و به نظرم جشنواره برای کالا یا محصولات صنعتی مناسب تر است ولی نشست های ادبی و شعر خوانی می توانند مثبت عمل کنند.

ج زلما: وقتی شاعری شعر خودش رو به جشنواره ارائه بده معلوم میشه در اثرش هیچ گونه مکاشفه و مشاهده ای وجود نداره و تنها تلاشی آگاهانه برای ساختن چند سطر موزون یا منثور صورت گرفته است.

س: نظر شما در مورد شعر کارگاهی و کارگاه های تجربی شعر چیست؟

ج رضا: می تواند تجربه ای برای جوانان مستعد باشد و شوری در آنها ایجاد کند ولی نهایتاً شعر محصول تنهایی و خلوت آدمی ست...

ج زلما: چنین تجربه ای را نداشته ام و هیچ وقت هم وسوسه هایش را جدی نمی گیرم.

س: من از شما تشکر می کنم و می خواهم  این گفتگو را با آخرین سخنان شما تمام کنم.

بفرمایید:

ج زلما: در طول گفتگو پیش نیامد تا از کتاب های تازه مان حرفی بزنیم

به زودی  دو کتاب از من به نام های آسمانکی که از خواب هفت سالگی ام جا ماند و

مرگ نمایشی زنی در اتاق خواب ...

همچنین  سه مجموعه از رضا با اسم های :هیاهوی تجربه ای دست بسته ...حالا به فرض که چند سال گذشته است ... و  قبر های دست دوم به صورت الکترونیکی عرضه و در اختیار همه قرار می گیرند.

با تشکر از شما همه...

ج رضا: راه درازی رو پیش رو داریم. فقط امیدوارم که تا هستیم رهرو ی خوبی برای این جاده باشیم و در طی طریق خود لااقل چند شهری را عشق بورزیم.  ممنون از لطف شما و حسن  نظرخوانندگانتان...

س: من هم از هر دوی شما کمال تشکر رو دارم و اعتراف می کنم که لحظه های خیلی خوشی رو با هم گذروندیم.


19/6/1389

 شب های شعر و روایت... «راوی»

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 20:46  توسط انکیدو  | 

ما ، سایه ، خواب...

 

وقتی خبر از تو رسید

ما در سایه خواب بودیم

و درخت ها

خواب هامان را

با میوه هایشان تقسیم می کردند...

ما خواب می دیدیم

و در خواب

نشئه ی سیب تنهایی شده بودیم

تو

       در باد تکان خوردی

درخت ها

           سایه را به سمت تو هل دادند

ما زیر سایه ات دراز کشیدیم

و خواب بهار و مسافر و هفت سین دیدیم...

 

مرگ

 

خیلی پیر شده است

از زیر چتر نگاهش می کنم

نامش را در خودم حرف می زنم

آماده می شوم

لباس هایم را نمی دانم

ولی کفش ها هنوز

به پایم اندازه اند...

در حوالی هم

قدم می زنیم

صدای پایش به گوش می رسد

هنوز هم همان قیافه است

 

با مرگ به تماشای جهان می نشینم

خیلی پیر شده

پیر تر از دفعه ی قبل...

 

مهمان ناخوانده

 

ما هر دو لخت

روی رخت خواب دراز کشیده بودیم

شب بود

مهمان ناخوانده ای بر در می کوبید

هی کوبید و کوبید

تا تو از چشم های من فرار کردی...

تنها بودم

در را که باز کردم

فقط گفت:

پیش کش به جبران ناخوانده گی ...

او صبح را به ارمغان آورد

ما هر دو لخت

روی زمین بودیم

و مرگ

صبحانه اش را هنوز نخورده بود...

 

                                        

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 23:20  توسط انکیدو  | 

می گذرم

زندگی می کنم

آب می روم

دراز می شوم

بدون سقف

خیس می خورم

لبخند می جوم

                      و به آسمان نگاه می کنم...


کتاب می خوانم

خواب نشخوار می کنم

بیدار می شوم

                         می خوابم...


به همین سادگی

                       مرگ را انتظار می کشم...

                      

در انتظار مرگ

آینه می شکند

سقف شکسته

پاهای من هم شکست...


آینه

     هزار تکه شده است

من 

    هزار لبخند زده ام


سقف هزار تویش را

آوار کرده

 روی 

        هزار پای

                     شکست خورده ام...


حالا

صدای باد را می شنوم

نزدیک می شود

                       نزدیک

                                نزدیک...


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 2:16  توسط انکیدو  | 

 کنـار خـواب بنـشین

                                               تا رؤیــا

                       نزدیک بیداری باش

                                               تا خـواب

                       پس کنار خواب باش

                                               تا بیداری

                       نزدیک...

                       کنـار...

                       از خواب برخاستم

                                       انگار مرده بودم.

                       امشب خواهم مرد

                                       و فردا

                                             از خواب

                                                     بر خواهم خاست !؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 2:8  توسط انکیدو  |